روزهای دور از تو

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزگاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم

بسم الله...

دوستای خوبم سلام...

ادامه مطلب یک سری عکس گذاشتم هر کسی دوست داشت ببینه بیام بده تا رمز رو براش بفرستم...

سری بعد هم عکس های خونمو میذارم براتون...

این شب های بزرگ التماس دعا داریم...

دوستان نظرتونو درباره ختم قران هم بگید اگه مایلید سری بعد رو شروع کنیم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:30 توسط دختری در انتظار|

بسم الله... 

دوستای خوبم سلام...

طاعات و عباداتتون قبول باشه ... سر سفره های سحر و افطارتون برای ما هم دعا کنید...

امسال اولین ماه مبارک رمضان رو تو خونه عشق کنار هم تجربه میکنیم...

تمام لحظاتش لذت بخش است...

از شب بیداری های تا سحرمون گرفته تا خوابیدن های تا لنگ ظهر...

از مناجات های شبانه روی یک زیرانداز کنار هم زیر سقف اسمون خدا با یک مفاتیح گرفته تا سحری خوردن های هول هولکیمون...

از انتظارای من دم دمای افطار برای اومدنت گرفته تا گذاشتن اولین لقمه در دهانمون...

همه و همه لطف خداست و بس...

هر چند سختی تو زندگیمون زیاده...هر چند گاهی تلخی های زندگیمون به شیرینی هاش میچربه...اما خوشحالم که داریم بزرگ میشیم...خوشحالم که کنار همیم...خوشحالم که خدا حواسش بهمون هست...

امیدوارم هممون بتونیم از این ماه مبارک به قدر کافی استفاده کنیم و کمی بزرگتر بشیم...

بین مناجات های سحرتون...بین دعاهای دم دمای افطارتون...بین ختم قرآن های روزانتون من و همسرم رو یاد کنید...

ادامه مطلب یه شرح مفصلیه از روز عروسی...ببخشید با عجله نوشتم و زیاد جالب نشده...

ب.ن : مامان تربچه عزیزم بیامت رسید بهم لطفا شمارتو برام بذار یا یه راه تماسی...متاسفانه من وایبر ندارم دوستم...منتظرتم...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 17:15 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...

دوستای خوبم سلام...

شرمندم از همتون بابت نبودنم...

متاسفانه خونه عشقمون اینترنت ندارم و دسترسیم خیلی کمه...

الان هم از خونه مادربزرگم آن شدم تا همتون از نگرانی دربیاین ...

روز یکشنبه 18 خرداد ماه 93 شب ولادت حضرت علی اکبر خاطره انگیزترین روز زندگی من و همسرم بود...

بعد از 7 سال انتظار شب وصالمون رو در جمع دوستان و اقوام جشن گرفتیم...

خیلی از دوستان وبلاگی دعوت بودند اما قابل ندونستند و نیومدند فقط دوست بسیار عزیزم نازی گلم من رو شرمنده کرد و مثل همیشه تو بهترین شب زندگیم کنارم بود...خیلی حرفها دارم براتون...خیلی عکسها گرفتم فقط مختص شما دوستای خوبم...ولی الان فرصتی نیست ایشالله به زودی میام و از همه چیز براتون مینویسم...

الان یک هفته و دو روزه که همراه همسر خوبم زیر سقف عشقمون زندگی میکنیم...

البته دو روز بعد از عروسی هم به دیار بدر عشق رفتیم برای تشکر ....نیمه شعبان امسالمان در ماه عسل عشق در کنار بدر مهربانی ها بی نهایت دلچسب بود...

به یاد همگیتون بودم و هستم...هم چنان دعاگویمان باشید...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 1:22 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...

دوستای خوبم سلام...

از کامنت های پرمهرتون ممنونم و شرمندم که این چند وقت نتونستم کنارتون باشم...

راستش رو بخواهید انقدر روزهامون سخت شدند که نمیدونم باید از چی براتون بنویسم...

حس های این روزها اصلا قشنگ نیست که بیام براتون تعریف کنم ...

تقریبا یک ماه مونده برای تموم شدن انتظار 7 ساله من...

یک ماه مونده تا برای همیشه عروس مردی بشم که سالها بودنش را در کنارم آرزو میکردم...

اما من اصلا خوشحال نیستم...

مادرم چند روزیست از شدت قلب درد نمیخوابد...

دکترش توصیه بستری شدن داشت اماااااااااا نپذیرفت...فقط به خاطر من...

حال و روزش خوب نیست...

نگرانی را در چشم تمام خانواده ام میبینم....

دعا کنید...هیچ چیزی برایم لذت بخش نیست بدون مامان...

دعا کنید برای سلامتیش...

دعا کنید برای آرامشم...برای زیاد شدن توکلم...

دعامون کنید....

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 13:49 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...

دوستان خوبم سلام...

من دوست داشتم از شانزدهم فروردین ماه ختم دوم رو شروع کنیم اما متاسفانه خیلی از دوستان شرکت کننده قبلی پاسخی به من ندادند و همچنان منتظر کامنتشون هستم...

ان شاء الله اگر تا 16 خبر دادند از همون موقع شروع میکنیم...

فعلا اسم دوستانی که اعلام آمادگی کردند رو نوشتم ...ممنون از همراهیاتون...

برای یادآوری میگم که ختم ما به این سبکه : قرار بر این شد که هر جزء شامل 4 حزبه و ما ختممون رو ماهانه اجرا میکنیم دوستانی که میتونند هر هفته یک حزب رو با معنی بخونند و اخر ماه کل جزء ختم میشه...البته اگر هم براتون مقدور نبود کل جزء به هر حال باید در یک ماه خوانده بشه با معنی...هر وقت دوست داشتید بخونید...

لطفا اول برای همه بعد برای من و عمادم دعا کنید...ما یه سقف میخوایم که زیرش در آرامش زندگی کنیم.... 

تاریخ دقیق شروع رو هم بهتون خبر میدم...

یکشنبه نوشت : دوستای خوبم سلام...من فکر میکنم دیگه خیلی دیر شده و بهتره ختم رو شروع کنیم...تا جائی که از دوستان قبلی ادرس داشتم خودم بهشون پیام دادم و با خبرشون کردم اگرم ادرسی نداشتم یا جواب پیاممو ندادند از دوستان دیگه ای که از اونها شماره داشتند خواهش کردم که باخبرشون کنند اما متاسفانه باز هم چهار نفر از دوستان بانوی کوچک عزیز ... شاینای عزیز...گل عزیز....ملی عزیز...خبری به من ندادند...من هم دوستانی که تمایل داشتند به شرکت کردن رو جایگزینشون کردم...فقط یادتون باشه ختم قرانمون یک ماهه هست و با معنی هم باید خونده بشه...اگر موقع خوندن معنی به نکته جالبی برخوردید حتما تو کامنت برام بنویسید تا بقیه دوستان هم استفاده ببرند ممنون میشم...فقط اینبار با اینکه شرمنده همتون هستم ازتون عاجزانه میخوام برای خودم و زندگیم خیلی دعا کنید...گرهی تو کارمون هست که فقط به دست خدا باز میشه و عنایت اهل بیت...خیلی التماس دعا...

تاریخ شروع ختم قرآن دسته جمعی 2 : سه شنبه 19 فروردین ماه 1393...تاریخ پایان هم 19 اردیبهشت ماه هست...یا علی.


جزء ۱ ( حزب ۱ و ۲ و ۳ و ۴ ) : سارا عزیز

جزء ۲ ( حزب ۵ و ۶ و ۷ و ۸ ) : دختری در انتظار

جزء ۳ ( حزب ۹ و ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ ) : اکرم عزیز

جزء ۴ ( حزب ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ ) : سحر عزیز 

جزء ۵ ( حزب ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ ) : ریحانه عزیز

جزء ۶ ( حزب ۲۱ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ ) : ملیسا عزیز

جزء ۷ ( حزب ۲۵ و ۲۶ و ۲۷ و ۲۸ ) : مهتاب عزیز

جزء ۸ ( حزب ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ ) : نازنین عزیز 

جزء ۹ ( حزب ۳۳ و ۳۴ و ۳۵ و ۳۶ ) : یه نفر عزیز 

جزء ۱۰ ( حزب ۳۷ و ۳۸ و ۳۹ و ۴۰ ) : نازنین مریم عزیز

جزء ۱۱ ( حزب ۴۱ و ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ ) : سارا ( آغاز راهی دیگر ) عزیز 

جزء ۱۲ ( حزب ۴۵ و ۴۶ و ۴۷ و ۴۸ ) : یه بنده عزیز  

جزء ۱۳ ( حزب ۴۹ و ۵۰ و ۵۱ و ۵۲ ) : دختر بهار عزیز

جزء ۱۴ ( حزب ۵۳ و ۵۴ و ۵۵ وو ۵۶ ) : نسیم عزیز

جزء ۱۵ ( حزب ۵۷ و ۵۸ و ۵۹ و ۶۰ ) : نازگل عزیز

جزء ۱۶ ( حزب ۶۱ و ۶۲ و ۶۳ و ۶۴ ) : مریم عزیز ( یارب این راز....) 

جزء ۱۷ ( حزب ۶۵ و ۶۶ و ۶۷ و ۶۸ ) : ارمیا عزیز

جزء ۱۸ ( حزب ۶۹ و ۷۰ و ۷۱ و ۷۲ ) : مریم عزیز ( دور دنیا را با تو در یک بوسه دور میزنم)

جزء ۱۹ ( حزب ۷۳ و ۷۴ و ۷۵ و ۷۶ ) : هدیه عزیز

جزء ۲۰ ( حزب ۷۷ و ۷۸ و ۷۹ و ۸۰ ) : حوریه عزیز ( حوا )

جزء ۲۱ ( حزب ۸۱ و ۸۲ و ۸۳ و ۸۴ ) : نسرین عزیز ( نسرین و حامد )

جزء ۲۲ ( حزب ۸۵ و ۸۶ و ۸۷ و ۸۸ ) : somy عزیز , طیبه عزیز

جزء ۲۳ ( حزب ۸۹ و ۹۰ و ۹۱ و ۹۲ ) : نفس عزیز

جزء ۲۴ ( حزب ۹۳ و ۹۴ و ۹۵ و ۹۶ ) : مریم ( گل نازت بمانم ) عزیز

جزء ۲۵ ( حزب ۹۷ و ۹۸ و ۹۹ و ۱۰۰ ) : شارینا ( نیلگون ) عزیز

جزء ۲۶ ( حزب ۱۰۱ و ۱۰۲ و ۱۰۳ و ۱۰۴ ) : چیکا عزیز

جزء ۲۷ ( حزب ۱۰۵ و ۱۰۶ و ۱۰۷ و ۱۰۸ ) : زهرا عزیز

جزء ۲۸ ( حزب ۱۰۹ و ۱۱۰ و ۱۱۱ و ۱۱۲ ) : نسترن عزیز

جزء ۲۹ ( حزب ۱۱۳ و ۱۱۴ و ۱۱۵ و ۱۱۶ ) : ملیکا عزیز

جزء ۳۰ ( حزب ۱۱۷ و ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۲۰ ) : باران عزیز

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 13:57 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...

دوستای خوبم سلام...

سال نو همگیتون مبارک....هر چند دیر رسیدم...

شرمنده همتون هستم هم بابت ختم قران که نتونستم برنامشو بریزم هم بابت نبودنم...

این مدت روزهای خوب و بد زیادی داشتیم...

هر چند که حال و روز خودم اصلا خوب نبود و به شدت درگیر یه سری مسائل بودم و هستم اما فکر میکنم خدای خوبمون همه این دشواری های زندگی رو برای بزرگ شدنمون جلوی راه قرار داده...

میخواد یاد بگیریم ساختن یه زندگی راحت نیست تا قدرشو بدونیم و هیچ وقت راحت از دستش ندیم...

دلم برای همگیتون تنگ شده...

من و عماد به لطف خدا سالمون رو در جوار امامزاده علی اکبر شروع کردیم...خداروشکر روزی بزرگی بود برامون...

کنار قبر شهدا و اون فضای روحانی همه چیز خوب بود...

سال 93....ان شاء الله سال تموم شدن تمام روزهای دوریمونه و به لطف خدا و نگاه حضرت زهرا (س) قرار شده تا قبل از ماه رمضان بریم زیر سقف عشقمون...

هنوز باورم نشده ازدواج کردم...این روزها خیلی برامون سخت شدند لطفا اول برای همه بعد برای من و عماد دعا کنید...

از طرفی خوشحالم از طرفی فشار مشکلات و استرس مسئولیت پذیری یه زندگی روحم رو اذیت میکنه...

این مدت مودمم دچار مشکل شد و نتونستم درستش کنم خیلی دلم میخواست بیام پیشتون ... دیشب عماد زحمت کشید اومد خونمون و نتم رو موقت تا یه هفته که خودش نیست و میره هیئت برام وصل کرد...

ان شاء الله تو این یه هفته برنامه ختم قران رو هم میذارم تا بعد از تعطیلات شروع کنیم...اولویت با دوستانی هست که تو ختم قبلی شرکت کردند هر کس تمایل داره لطفا تو کامنتش برام بنویسه...

شروع امسال با فاطمیه بود و پایان تعطیلات عید هم با فاطمیه است...سالی که با نگاه مادر شروع بشه حتما نیکوست...تو این شبها خیلی التماس دعا دارم ازتون...

پ.ن : ملیسای عزیزم از برگشتنت بی نهایت خوشحالم...دوستان خوبی که ملیسا رو میشناسند این آدرس وبلاگ جدیدش هست : http://melissayesam.blogfa.com/

درگوشی : بعضی وقت ها هست که به ایمانت غبطه میخورم همسرم...همین ایمان قوی تو هست که در برابر کوه مشکلاتمان هنوز دوام اورده ام....دستان مهربانت را برای تمام تلاشهایت میبوسم...دوستت دارم تا بی نهایت

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 12:42 توسط دختری در انتظار|

بسم الله ...

دوستای خوبم سلام...

این روزهایی که نبودم سرم خیلی شلوغ بود...

مامان یه مهمونی باگشای عروس داشت و بعد از اون هم تولد عمادی بود...

ایشالله عکسارو براتون میذارم تو بست بعدی...

بعضی دوستان خواسته بودند جریان تولد رو تعریف کنم...

دلم میخواست کاملا سوربرایزش کنم...

از یک ماه قبل شروع کردم به برنامه ریزی و ...

روز جمعه با مادر همسر تماس گرفتم و گفتم من فردا بعد از ظهر میام بیشتون فقط اگه ممکنه به اقا عماد نگید...

اولش تعجب کردند و بعد گفتند از ناهار بیا و من قبول نکردم...

به عماد هم گفته بودم من شنبه نیستم و میخوام برم خونه مادربزرگم...

خلاصه شنبه ساعت 2 رفتم کیک خوشگل خریدم و رفتم خونشون...

عمادم یه بار زنگ زد گفت میخوام برم خرید بعده کار و دیرتر میرم خونه بهت زنگ میزنم...

خیالم راحت شد...

ماشینمو آخر کوچه بارک کردم تا نبینه...

وسائل و بردم بالا و مادر همسری زحمت کشیدن اب برتقال اوردن خوردم و بعد هم با خواهر همسری و مامانش شروع کردیم به بادکردن بادکنک ها...

بعد هم اتاق عمادی رو ریسه زدم و بادکنک و با شمع کف اتاق و روی میزش رو تزئین کردم...

مادر همسری و خواهرش هم کلی ذوق کردند...

اون وسط مادر همسری بنده خدا هی تماس میگرفتند با عماد ببینند کجاست به هر بهونه ای...

خودم بعد از تموم شدن تزئینات زنگ زدم بهش گفت تو راهم دارم برمیگردم اما خونه نمیرم دیگه...

منم هول کردم به مادر همسری گفتم بنده خدا تماس گرفتند باهاش و به بهونه ای کشوندنش خونه...

با خواهر همسری تند تند شمع ها رو روشن کردیم و کیک و کادوی تولدش هم گذاشتم وسط تزئینات...

یه شاخه گل رز قرمز هم دستم گرفتم و اهنگ تولدت مبارک هم گذاشتم و برق اتاقم خاموش کردم و بشت در قایم شدم...

خیلی رویایی شده بود...

عماد اومد خونه...طبق عادت همیشگیش اول اومد تو اتاق البته تا در رو نصفه باز کرد و با صحنه مواجه شد در رو بست و به مامانش گفت اینا رو کی درست کرده ؟ مامان هم گفت برو تو اتاق یه دفعه انگار تلنگر بخوره بهش گفت بس کووووووووووووش ؟

کلی خندم گرفته بود...اومد تو اتاق و منم شاخه گل رو گرفتم جلوش و گفتم تولدت مبارک...

هنگه هنگ بود...تا چند دقیقه فقط مات منو نگاه میکرد و یه نگاه هم به اتاق مینداخت...

بعدش بغلم کرد و کلی تشکر کرد ازم...

چند تا عکس هم انداختیم و بعده شام هم مراسم کیک برون و شمع فوت کردن بود ... دایی همسری هم کلی مجلس رو گرم کرد...

همه هم با دیدن اتاقش کلی ذوق کردند و ازم تشکر میکردند...

خلاصه کلی خوش گذشت...

کادو هم براش ساعت مچی خریدم...خیلی خوشش اومد...

اخر شب بعد از کلی تشکر گفت تا حالا کسی اینطوری برام تولد نگرفته بود ممنونم ازت خانم...وقتی دیدم تو اینجایی اصلا باورم نشد خیلی حال داد بهم بازم از این کارا بکن من میام خونه ببینمت...

حالا جالبیش اینجا بود که خدا خیلی کمکم کرد چون عماد همون موقع که من اومده بودم خونشون اومده بوده خونه ولی رفته بوده بیش مادربزرگش و اونجا نماز خونده و رفته خرید...اگه اومده بود بالا خونشون همه نقشه هام لو میرفت...

خدایا شکرت...بازم به خاطر همه چیز ازت ممنونم...

ب.ن : دوستای گلم ختم قران اولمون داره تموم میشه...حالا میخوام بدونم تو اسفند ماه هنوز مایل هستید ختم دوم رو شروع کنیم یا بذاریم برای بعد از عید...اگه مایلید لطفا اطلاع بدید به من که برنامه رو بچینیم...التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 11:24 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...


با عشق می‌شود به خدا رسید از همین خیابان با همین خنکای شبانگاهی که از سمت این زمستان می‌وزد.

با عشق می‌شود گفت سلام، حال کسی را پرسید، به گل‌های باغچه آب داد و اصلا نگران نبود. این عشق از کجا آمده که معجزه می‌کند. بوی سیب می‌دهد و عطر گل محمدی. یک جور اعتماد به تمام کائنات. انگار همه عاشقانه‌ها همصدا شده‌اند تا ضربان قلب تو را تنظیم کنند و لرزش دست و دل مرا.

با عشق می شود ساده خندید و بی بروا گریست...

با عشق می شود به تمام ناخواسته ها حتی رسید...

می شود بی محابا زیر باران دوید و دوست داشتنت را فریاد زد...

با عشق می شود بی وقفه تا فرسنگ ها برواز کرد...

حتی میتوان ساده زیست و ساده فکر کرد...

عشق یعنی همین چیزهای کوچک...

یعنی نفس کشیدن در هوایی که تو نفس میکشی...

یعنی صبح به عشق نگاه عمیق عاشقانه ات از خواب برخیزم...

عشق یعنی صدای قدم هایت را که میشنوم...ضربان قلبم تند می شود...

عشق یعنی تمام اتاقم هر هفته بوی عطر گلی که برایم هدیه آوردی را بدهد...

با همین عشق می شود به همه چیز رسید...

با عشق می‌شود در شب میلاد تو در آسمان، قرص کامل ماه را به فنجانی چای مهمان کرد.

.
.
.
.

 من عاشقم. تو خود عشقی. پس بی‌دلیل نیست که امشب می‌شود به خدا رسید ...

و تو آمدی...

وقتی آمدی تمام دنیا از آن من شد...

بس همیشه بمان ... کنارم و همراهم باش...

عماد جان زادروزت فرخنده و مینو ...

ب.ن : دوستای خوبم سلام...امشب قشنگ ترین شب زندگی منه...همسر عزیزم ساعت 2 بامداد 27 بهمن ماه 65 به این دنیا اومد تا برای همیشه از آن من بشه...الان دارم از اتاق همسرم با لب تابش این بست رو ثبت میکنم...خداروشکر تونستم سوربرایزش کنم....عزیزترینم تولدت مبارک...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 20:0 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...

دوستای خوبم سلام...

بابت این دیرکرد و بدقولی عکس ها واقعا معذرت میخوام ... مشکلی برای نتم بیش اومده که نتونستم عکسها رو دوباره بذارم...

اگر تا اخر هفته درست نشد قول میدم برای سالگرد عقدمون عکسهای جدید بذارم...

خوشبختانه تو همون شب برفی زیبا همراه همسرم راهی سینما شدیم...

فیلمی که رفتیم عنوانش ( زندگی مشترک آقای محمودی و بانو ) بود...

نمیتونم بگم فیلم فوق العاده ای بود ولی در کل فیلم بدی نیست...از تماشا کردنش بشیمون نیستم...

به نظر من کل فیلم میخواست بگه زن بودن هنره...اونم زن خوب بودن...نشون میداد حد تعادل بهترین چیزه و افراط و تفریط توی زندگی کردن هم درست نیست...

ما خانم های ایرانی متاسفانه خودمون رو درگیر یه موضوع میکنیم و از مسائل دیگه زندگی غافل میشیم...

درست مثل محدثه داستان فیلم...

محدثه زن وفاداری بود ... خیلی سنتی فکر میکرد و همه زندگیش رو وقف همسر و دخترش کرده بود...

با اینکه اول فیلم با سکانس آرایش کردن محدثه شروع شد اما آخر فیلم میشنویم که همسرش شکایت میکنه که تو هیچ وقت به خودت نرسیدی...همش تو اشبزخونه بودی...برای خودت وقت نذاشتی...

محدثه فقط تونست بگه تو ندیدی...

این در مقابل دختر خواهر محدثه بود که مهمان خانه شان بود همراه همسر صیغه ایش...کاملا آزاد زندگی میکنه و همیشه ارایش داره و به گفته نامزدش هیچ وقت باشو تو اشبزخونه نمیذاره و همیشه غذای رستوران خوردند... تو روابطش با مردها حریم خاصی نداره و در کل ازادانه زندگی میکنه بدون هیچ قید و شرطی...

نامزد اون دختر تو سکانسی در اشبزخانه برای محدثه درددل میکنه و میگه : زنم رو میخوام طلاق بدم چون همش تو اشبزخونه است...با من با نیست...من کسیو میخوام که باهام با باشه...همه جا بیاد...شیوا ( اگه اسمشو اشتباه نکنم ) خوبه از این لحاظ یعنی با من باست همه جا میاد وقتشم برای بیشرفتش میذاره نه تو اشبزخونه...ولی خوب همش دارم غذای بیرون میخورم...این بده...این آزادی بیش از حدش هم بده...گاهی وقتا اذیت میشم...

تو اون لحظه دیدن فیلم به خودم گفتم چه جالب بس ما خانم ها باید به چه ساز مردها برقصیم ؟

واقعا یه مرد از همسرش چی میخواد ؟

رسیدم به این جمله : زن بودن هنر است...

واقعا سخته...اینکه تو تمام تلاشت رو بکنی و تو همه زمینه ها نمونه باشی تا مردت راضی باشه سخته...

ولی شدنیه...

اصلا خدا ساختار زن رو مقاوم آفریده...

اونقدر که بتونه با هر ساز همسرش برقصه...

یه زن خوب نه باید تمام وقتش به اشبزی و نظافت خونه بگذره نه به ارایش و خرید و تفریح...یه زن خوب باید وقتش رو مدیریت کنه تا همه چیز رو به جا انجام بده...

و این واقعا هنره...اون هم از جنس زنانه اش...این طور نیست ؟؟؟؟

خوب این روزها همه جا حرف از جشنواره است...من و عمادم خیلی بیگیر بودیم ...ولی خوب فیلم هایی که دلمون میخواست ببینیم دقیقا وقتایی بود که نتونستیم بریم...

فیلم هایی که تعریفشون رو شنیدم و دلم میخواست ببینم : چ / رستاخیز / شیار 143 / میهمان داریم / آرایش غلیظ / طبقه حساس / خط ویژه

فیلم قصه ها و فصل فراموشی فریبا هم دوست داشتم برم که از اولی بد شنیدم و دومی هم گفتند خیلی اعصاب خورد کنه و اشک در بیار...بنابراین نرفتیم...

حالا دوستان فیلمی دیدند خوب بوده ممنون میشم معرفی کنید...

درددل با خدا : هر چی میگذره مشکلات دنیایی بیشتر به چشم میاد...اما ما امید و توکلمون فقط به خودته...میدونیم که اگه تو نخوای هیچ اتفاقی نمیفته و هوای همه بنده هاتو داری...کمکمون کن کم نیاریم...اگه امتحان دنیاته ایمانمون رو هر روز قوی تر کن تا رد نشیم...اگه تو سرنوشتمون اینطور نوشتی بهمون صبر بده تا از با درنیایم...خدا...تنهامون نذار...ما دو تا فقط تو رو داریم...اول دلمون به تو گرمه بعد لطف ائمه بعد هم دعای دیگران...تو مسائل دنیایی ما رو محتاج هیچ کس و هیچ چیز دنیات نکن...فقط خودت...

درگوشی : این روزها عجیب حس مردانه ات را لمس میکنم...دلم میخواهد تمام لحظه ها بگذرد چشمانم را ببندم و چند ثانیه بعد خودم را در آغوشت همراه با لبخند همیشگی و مهربانت در خانه گرم و بر از عشق خودمان ببینم...عمادم من این حاشیه ها را اصلا دوست ندارم...فقط آرامشت را میخواهم...از این روزها نفرت دارم چون نگرانی را بیشتر از همیشه در چشمانت میبینم...چون صدایت خسته است...چون لبخندهایت هم کمرنگ شده...مرد من زمانه سختی است...اما در همین سختی ها ما با هم بزرگ میشویم...به همه چیز خواهیم رسید...بالاخره روزهای آرامش ما هم فرا خواهد رسید...الان که دارم مینویسم تو توی حرم عشقی...حرم بانوی مهربانیها فاطمه معصومه...چقدر دلم تنگه بانوست...آن صحن و سرای بی نظیرشان...آرامش همیشگی حرمشان...و شهر قم...قرار بود دیگر تنها به دیدار بانو نروی اما نیاز داشتی...هر چند میدانم مرا هم همراهت برده ای...شب خوبی نبود...اتفاقی که افتاد دلم را لرزاند...دل تو را هم...چشمانم اشکبار است اما تا تو را دارم هیچ غم دنیایی مرا از با درنخواهد اورد...زیارتت قبول همسرم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 0:21 توسط دختری در انتظار|

بسم الله...

دوستای خوبم سلام...

فردا همون دهم بهمن ماهی است که من و همدم 6 ساله ام رو به هم رسوند...

یادش به خیر...

بعد از 6 سال و 6 ماه سختی فراوان...

بعد از همه دلهره ها و انتظارات سخت...

خدای مهربون لطفش رو در حق ما تمام کرد...

امام رضای خوبمون...بدری کردند برامون...

و مادر بزرگوار حضرت زهرا....مادریشان را در حقمان تمام کردند...

خدایا ما فقط شکرگزاریم...هیچ ثانیه ای ما رو تنها نذار...

دلم میخواست یه بست خاص بذارم برای این روز بزرگ اما وقتش رو ندارم...

به دلایلی فردا به نت دسترسی ندارم و این بست رو امروز گذاشتم...

اونایی که رمز دارند برید ادامه مطلب...نظر یادتون نره...

ب.ن : شهبانوی نازنینم...دوست مهربانم...از دست دادن بابای خوبت برای من هم هنوز باورنکردنیست...از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم ...فقط میتونم بگم مثل همیشه صبوری کن...بابا جاش خوبه بیش خدا...

ب.ن1 : اکرم عزیزم...از صمیم قلبم برای ازدواج قشنگت خوشحال شدم...عروس شدنت مبارک...

درگوشی : میخوام فقط نگات کنم...اخه حیفه این ثانیه های عمرم بگذره و من حسرت از دست رفتنشون رو بخورم...دوستت دارم تا بی نهایت...

بعدا نوشت : دوستای خوبم از لطف همگیتون ممنونم...من تا یکشنبه به نت دسترسی ندارم ادامه مطلب هم حذف شد اما دوستانی که در جریان نبودند نمیخوام از من ناراحت بشند دوباره برگشتم ادامه مطلب رو برای کسایی که ببینمشون میذارم...التماس دعا

سه شنبه نوشت : دوستای خوبم سلام....اول یه عذرخواهی به همتون بدهکارم این چند روز به علت برف و رحمت غافلگیرانه خدای بزرگمون من خونه نشین بودم و به نت هم دسترسی نداشتم...البته هنوزم این نعمت عزیز بابرجاست و تهران رو سفید بوش کرده...قولی که داده بودم نتونستم انجام بدم ایشالله میره برای هفته بعد روزش رو هم تو همون هفته بهتون اطلاع میدم...امشب عمادی بلیط جشنواره گرفته خدا کنه تو این برف بتونیم بریم...خیلی دوستتون دارم التماس دعا...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 0:6 توسط دختری در انتظار|


آخرين مطالب
» عکس 1
» اولین رمضان در خانه عشق...
» بعد از 7 سال انتظار...
» التماس دعا
» ختم دسته جمعی کتاب خدا (2)
» سالی که نکوست...
» روز خوب با تو بودن...
» وقتی تو آمدی...
» زن خوب بودن هنر است...
» خاطره انگیزترین ده دنیا + الوعده وفا
Design By : Pars Skin